بسم رب الشهداء و الصدیقین

درخاطرم شدزنده یادفاطمیون---یادشلمچه.یادفکه.یادمجنون


وقتی سید محمد برای معالجه زخم‌های شیمیایی در لندن بود، شب‌ها در گوشه‌ای از بیمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول می‌شد. یک بار پزشکش‌ تصادفی متوجه حالات او شد و سخت تحت تأثیر نیایش‌های او قرار گرفت. با اینکه هم‌مسلک و هم‌زبان با سید محمد نبود، ‌از سید خواهش کرد که به او اجازه بدهد بعضی از شب‌ها که سید در حال راز و نیاز است او هم در کنارش باشد. از آن به بعد بعضی شب‌ها این پزشک مسیحی به کنار سید می‌آمد. سید، مناجات می‌خواند و او هم گریه می‌کرد.

آری او کسی نبود جز سردار شهید سید محمد صنیع خانی که بنیانگذار و فرمانده ترابری سپاه در دوران دفاع مقدس بود. وی نقش مؤثر و تعیین کننده‌ای در ایجاد تحرک در یگان‌های رزم و پشتیبانی و رفع کمبود وسائل نقیله سنگین داشت‌ و به شایستگی از عهده این وظیفه خطیر بر‌آمد.

آخرین مسئولیت شهید صنیع خانی، قائم مقامی بنیاد تعاون سپاه بود. او در فاو و به ویژه در عملیات والفجر۱۰ در حلبچه در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفت و آسیب دید. پس از پایان جنگ به رغم درد و رنج مجروحیتش، به کشور و مردم محروم خدمت کرد و آرام آرام همانند شمعی سوخت و به متن جامعه، نورانیت بخشید. او کام بسیاری از هموطنان محرومش را با یاری بی‌دریغ شیرین کرد و سرانجام ‌در چهاردهم شهریور ماه سال ۱۳۷۴ به آرزوی دیرینه‌اش رسید.
آنچه می‌خوانید خاطرات شگرفی است از زبان دوستانش‌ که در کتاب مه‌شکن به نگارش درآمده است:

با جایزه صد هزار تومانی امام چه کرد؟

سید از آن نیروهای انقلابی بود که خیلی دور‌تر از جلو پایش را می‌دید، از‌‌ همان موقع‌ها می‌گفت که دشمنان ما نمی‌توانند ببینند جوانانی که قرار بود در فرهنگ پهلوی در کاباره‌ها پرسه بزنند، حالا دور امام را گرفته‌اند و همین طوری روز به روز مومن‌تر و انقلابی‌تر شوند و پیشرفت کنند. می‌گفت دیر یا زود، مواد مخدر را مثل نقل و نبات می‌ریزند کف دست و توی جیب بچه‌هایمان. سید محمد همیشه راست می‌گفت و درست حدس می‌زد، چون خودش صادق بود. کمیته مبارزه با مواد مخدر را راه انداخت و شد بلای جان قاچاقچی‌ها.

قاچاقچی‌ها دست و بالشان را جمع کرده بودند. خیلی‌هاشان یا دست کشیده بودند یا رفته بودند به یک شهر و دیار دیگر. خرده‌پا‌ها هم وقتی گیر می‌افتادند و می‌دیدند که سید محمد مثل برادر برایشان دلسوزی می‌کند، همکاری می‌کردند و ‌می‌شدند، مخبر کمیته مبارزه با مواد مخدر. محموله‌های ریز و درشت را زیاد گرفت؛ از پنجاه گرم ‌تا ۱۲۰ کیلو. یکی از کارهای بزرگ سید محمد، کشف ‌محموله‌ای بود که در آن روز‌ها رقم خیلی بزرگی می‌شد. کشفی که سید محمد به خاطر اینکه دل امام را شاد کرده بود، خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت که انشا‌ءالله این شادی امام ذخیره آخرتم بشود.

قاچاقچی‌ها که بعداً شش تن از آنان ‌اعدام شدند، نزدیک دو میلیون تومان پیشنهاد رشوه داده بودند. بیش از صد کیلو هروئین از آن‌ها گرفته بودند که وقتی خبرش به امام رسید، اظهار خشنودی کرده و از مسئولان آن روز‌ها خواست که سید محمد را تشویق کنند. صد هزار تومان روزهای اول انقلاب پول زیادی بود، خیلی زیاد. صد هزار تومان به محمد پاداش دادند.

اما سید محمد حتی یک ریال از آن پول را برای خودش برنداشت که هیچ، برای تبرک هم حاضر نشد چیزی از آن رقم را بردارد. همه آن صد هزار تومان را بین نیرو‌هایش تقسیم کرد، یعنی بین کسانی که اگر توان و جرأت و مدیریت سید محمد نبود، شاید نمی‌توانستند یک نخ سیگار هم کشف کنند؛ اما سید محمد انگار همه دنیا را به او بخشیده بودند، شادمانی امام برایش کافی بود.

ابتکار عجیب یک تکه ریل سیار!
نخستین شاهکارش در جبهه ماجرای پل قطور بود که آن روز‌ها، خیلی سر و صدا کرد. یکی از برنامه‌های دشمن زدن راه‌های تدارکاتی بود که حتی مایحتاج مردم عادی هم نتواند به کشور وارد شود. آن روز‌ها هم که از خودمان چیزی نداشتیم، نخود و لوبیای آب گوشتمان هم وارداتی بود. یکی از راه‌هایی که کالا به ایران وارد می‌شد، از مرز ترکیه بود. قطارهای باری باید از پل قطور عبور می‌کردند. بعثی‌ها آن پل را زدند. قطار‌ها پشت مرز ماند. وضع مملکت عادی نبود. جنگ شروع شده بود. بعضی از شهر‌ها را دشمن گرفته بود. اگر بحث وارد نشدن کالا و ارزاق مردم هم پخش می‌شد در شهر‌ها، شایعه قحطی مثل برق و باد همه جا را می‌گرفت و وضع شهر‌ها به هم می‌ریخت.

سید محمد از ماجرا خبردار شد، درنگ نکرد. با هم رفتیم به محل پل. بدجوری خراب شده بود. فکر تعمیر و ساخت دوباره‌اش را از سر بیرون کردیم. سید محمد دور‌ها را می‌دید و طرحی را که در ذهنش جرقه می‌زد، به سرعت ارزیابی و اصلاح و عملیاتی می‌کرد. انگار یک مه شکن بود که وقتی روشن می‌شد، راه پیدا می‌شد. سریع برگشتیم تهران. بیست و چهار ساعت نشد که کاروانی از تریلی‌های کمرشکن را راه انداخت. کلی ریل قطار بار تریلی‌ها کرد‌ و فرستادشان به نزدیک‌ترین خط آهنی که فاصله چندانی با پل نداشت. باید دید که وقتی کسی به راهش ایمان دارد، خدا چگونه کمکش می‌کند؟ در نظر بگیرید، پل خراب و واگن‌های قطار آن طرف پل تلنبار شده و این طرف یک راه خاکی که پر پیچ و خم بود و از کف دره می‌گذشت و می‌رسید آن طرف پل؛ یعنی بین دو خط آهن، یک دره فاصله افتاده بود.
سید محمد اهل فکر بود، اهل تدبیر. اهل پیدا کردن راهکار‌های ابتکاری و جسورانه. خب، چکار کرد؟
از تهران نیرو و امکانات برد. روی کفی تریلی‌ها، ریل نصب کرد. از جایی که خط آهن قطع شده بود، زیرسازی کرد؛ طوری که وقتی کف تریلی می‌چسبید به خط آهن، می‌شد یک تکه ریل سیار! این طوری تریلی‌ها می‌رفتند آن سوی پل و طرف ترکیه، واگن قطار را بار می‌زدند و می‌آمدند این طرف دره و آن‌ها را منتقل می‌کردند به ریل سالم این طرف! واگن‌ها همه منتقل شدند و کالاهای مانده در مرز، بدون هیچ جنجال و اتفاق ناگواری، وارد خاک ایران شد؛ حتی در بولتن‌های محرمانه آن موقع نوشتند که بعضی از کشورهای هم پیمان صدام گفته‌اند که پل انگار شب‌ها ساخته و روز‌ها خراب می‌شود، چون هیچ خللی در ورود کالا به ایران وارد نشده است! این یکی از ابتکارات سید محمد بود. اصلاً وقتی قرار می‌شد کاری نشدنی را انجام بدهد، همه حواسش می‌رفت به آن کار تا راه حل مناسب را پیدا کند.

حاجی! دلم می‌خواد صورتم رو بذارم روی سنگ...
حاجی جون! قربون اون چشمات برم الهی، اگه خدا تو رو توی مسیر زندگی من قرار نمی‌داد، معلوم نبود من، همین مریض احوال رنجور و درمانده که یه روزی باد تو غبغبش انداخته بود و خودش رو دانشجوی بهترین کالج لندن می‌دونست، الان توی کدوم دیسکو و کاباره و توی کدوم گداخونهٔ انگلیسی، معتاد و لاابالی مرده بود؟ فراموش نمی‌کنم حاجی جون! قربون خنده‌هات بشم، مسلمون بودم خیر سرم؛ اما فقط اسمم مسلمون بود. آره، هیچ وقت توی روم نگفتی و هر دفعه یه جوری از سوالم فرار کردی اما می‌دونم تو هم فهمیده بودی که نه ایمان داشتم نه اخلاق؛ فقط چون خیلی دل بزرگی داشتی، هی به من گفتی که ذات و فطرت پاکی دارم. هی به یادم می‌انداختی که مادرم سید است و شیر پاک خورده‌ام. هی نمازخون بودن بابام رو به یادم می‌آوردی.

مگه می‌شد متوجه حرف‌ها و نگاه‌هام نشده باشی؟! می‌فهمیدی، خوب هم می‌فهمیدی؛ حتی وقتی زیر ماسک اکسیژن و سرم بودی، حواست بود که چشمم رو به روی هیچ پرستاری نمی‌بستم. بستن چیه؟! زل می‌زدم، خیره می‌شدم. همون وقتی که بر عکس تو که همیشه، حتی نگاهشون هم نمی‌کردی و فقط زیر لب می‌گفتی لا اله الا الله و من خیال می‌کردم که داری دعا می‌خونی. چه قدر احمق بودم که نمی‌فهمیدم داری قیامت رو یاد من میاری! حاجی جون! قربون صدای گرمت برم! تو دستم رو گرفتی، تو راه رو نشونم دادی.

می‌دونم از این حرف‌ها خوشت نمی‌آد، ولی تو من رو مسلمون کردی. وگرنه من، دانشجوی بی‌ادبی که برای پانسمان دستش به بیمارستان اومده بود و فهمیده بود که چند تا ایرانی هم اون جا هستن و واسه سر به سر گذاشتن و تفریح اومده بود که به بچه‌های جنگ بخنده، کجا و افتادن تو دام محبت و ایمان و لبخند تو کجا؟! به قول خودت، فقط خدا از دل بنده‌هاش خبر داره.

یادته وقتی می‌خواستم سر به سرت بذارم، کنارت و روی تختت توی بیمارستان دراز می‌کشیدم و می‌گفتم که حاجی! بریم مک دونالد و دو تا همبرگر ذبح غیر اسلامی بخوریم؟! یادته؟ حاجی! قربون خنده هات برم! همیشه می‌گفتی که خدا شهدا رو خیلی دوست داره. اگه وساطت کنی، حتماً خدا اجازه می‌ده که یه سرطانی هم به دست بوس شهدا بیاد. وساطت می‌کنی؟ آره، قربون دل مهربونت برم؟! همین، آرزوی دیگه‌ای ندارم، تو رو که ببینم، می‌دونم همه دردهام یادم می‌ره، راحت می‌شم حتماً؛ مطمئنم به جدت!

حاجی! دلم می‌خواد صورتم رو بذارم روی سنگ؛ اینجا، درست روی کلمه شهید. دلم می‌خواد بوی نوشته سردار شهید سید محمد صنیع خانی رو حس کنم؛ همین جا، چه عطری داره؟! دیدی گفتم که آروم می‌شم؟ می‌بینی سایه پرچم یا حسین چه پر و بالی می‌زنه روی صورتم؟ می‌خوام چشمام رو ببندم و بهت سلام بدم:
سلام سید محمد! قربون صورت و نگات!




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



شیر‌مردان هوانیروز از‌‌ همان آغاز کار در کردستان در کنار برادر عزیز چمران عهدی بسته‌اند که تا امروز به آن وفادار مانده‌اند و از این پس نیز تا آخرین قطره خون خویش بر این پیمان وفادار خواهند ماند. آدم از دیدن این چهره‌های مردانه به یاد شهید شیرودی می‌افتد؛ شهید عزیز شیرودی مظهر این پیمان عباس گونه بود و روحش همچون خورشیدی درخشان فرا راه این شجاعان می‌درخشید و گستره راهشان را تا افق فلاح روشن می‌کرد.

دشمن می‌خواهد ما را بترساند؛ اما آرامش معجزه‌آسای این دلاوران و خنده‌های شیرینی که بر چهره‌های پر فتوتشان می‌نشیند، نشان می‌دهد که دشمن ما را نشناخته است و چه بهتر! بگذار همچنان در اشتباه باشد.

برو به امید خدا؛ برو ‌ای دلاور! دعای خیر حضرت امام همراه توست. وقتی آدم در شکم این حشره آهنی نشسته است و بر فراز خاک دشمن پرواز می‌کند، حتی در میان آن صدای گوشخراشی که تمام کاسهٔ سرت را پر می‌کند، حس می‌کنی که از خاک بریده‌ای و به آسمان پیوسته‌ای. حس می‌کنی که با عالم غیب انس گرفته‌ای. می‌خواستم بگویم که هر لحظه، لحظه این پرواز‌ها با خطر مرگ همراه است و بعد فکر کردم که چه خطری؟! شهادت که مرگ نیست، عین حیات است.‌ (برگرفته از متن روایت فتح)‌

هشتم اردیبهشت، سالروز شهادت عقاب تیزپرواز آسمان ایران، شهید سروان خلبان علی اکبر شیرودی است که ذکر نامش در صفحه پرافتخار تاریخ دفاع مقدس همیشه درخشان است.
شهید علی اکبرشیرودی، حماسه نامه‌ای است که باید بار‌ها خواند؛ مردی که حماسه‌ای بی‌بدیل در تاریخ از خود به یادگار گذاشت و خود را در کنار ستارگان پر فروغ آسمان دفاع مقدس قرار داد‌ و اینک در سی و سومین سالگرد شهادتش بخشی از زیبا‌ترین خاطراتش را می‌خوانید:

ترساندن بچه‌ای با بالگرد
شهید چمران در خصوص رشادت‌های شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه می‌گوید: «هنگام هجوم به دشمن با هلی‌کوپتر به صورت مایل شیرجه می‌رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می‌گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می‌داد. او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد می‌کرد، بزرگ‌ترین ضربات را به آن‌ها می‌زد». همرزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی می‌گویند: روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه‌ای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند و از آنجا راند و بعد برگشت و حمله کرد.

شجاعتی که در تمام خبرگزاری‌های جهان منعکس شد


با آغاز جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ به منطقه کرمانشاه رفت. وی هنگامی که شنید بنی صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود، از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند، گفت: «ما می‌مانیم و با همین دو هلی‌کوپتری که در اختیار داریم، مهمات دشمن را می‌کوبیم و مسئولیت تمرد را می‌پذیریم».

در دوازدهساعت پرواز بی‌‌‌نهایت حساس و خطرناک، این شهید،‌ تنها موشک‌انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور، بلکه در تمام خبرگزاری‌های مهم جهان منعکس شد.
ستاره درخشان جنگ‌های کردستانِ مصطفی چمران +ویدئو
بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقای درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته‌اش این بود که کارشکنی‌های بنی صدر و بی‌تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند. در‌‌ همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقا‌ یافت؛ اما طی نامه‌ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در نهم مهر ۱۳۵۹ چنین نوشت: «اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ‌ها شرکت نموده‌اند، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته‌ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته‌ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده‌اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده‌ام، برگردانید».

حقوق صد هزار تومانی ضد انقلاب

 
هنگامی که طی یکی از عملیات‌ها، ضد انقلاب پی در پی آماج حملات دشمن شکن شهید شیرودی قرار می‌گیرد و نجات خود را تنها در گرو خاموشی آتشباری‌های هلی‌کوپتر علی اکبر می‌بیند، برای شخص او پیغامی می‌فرستند، بدین مضمون که ما دو راه در مقابل خلبان شیرودی قرار می‌دهیم، یا به ما بپیوندد و در خدمت ما بجنگد که در این صورت ماهیانه صد هزار تومان ـ در سال ۵۹ ـ به عنوان حقوق در‌یافت می‌نماید و یا به شهر خود بازگشته و تنها از حضور در جبهه‌ها خود‌داری کند که در آن صورت، ‌سی هزار توما‌ن از ما در یافت می‌دارد. راه سومی هم هست. در صورت نپذیرفتن این دو راه خلبان شیرودی باید یقین داشته باشد که سر بریده‌اش را برای خانواده‌اش ‌خواهیم فرستاد. در‌‌ همان زمان که شیرودی مشغول پیکار با ضد انقلاب و متجاوزین بعثی بود، جبهه‌ای دیگر نیز از سوی لیبرال‌ها و عوامل دولت موقت و سپس بنی صدر در مقابل او تشکیل شد. قلب مهربان او که به عشق اسلام، امام و امت می‌تپید، همواره از کار‌شکنی‌ها و اخلال آن روباه صفتان به درد می‌آمد و روح بلندش آزرده می‌گشت، اما بنا به قول خودش اگر چه می‌تواند آنان را رسوا و افشا نماید، اما به خاطر فرمان و اراده حضرت امام سکوت ‌می‌کند.

باید بیایی در این عمارت بنشینی


سروان شیرودی یک خلبان هوانیروز بود و انسانی همیشه آماده شهادت. وی به یکی از برادران از دوستان قدیمی‌اش و از روحانیون متعهد کرمانشاه است گفته بود، فلانی بیا یک خداحافظی از روی خاطر جمعی با تو بکنم، زیرا می‌دانم که باید شهید بشوم. این برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشوی و خدمت کنی. گفته بود نه، شهید کشوری را در خواب دیدم که به من گفت: شیرودی یک عمارت خیلی خوبی برایت گرفته‌ام،‌ لذا می‌دانم که رفتنی هستم. به یکی از برادران هم گفته بود که دعا کن تا شهید شوم، از بعضی‌ از جریانات سیاسی دلم گرفته است؛ درگیری‌های سیاسی این جوان مؤمن را بسیار آشفته و ناراحت کرده بود. (مقام معظم رهبری)

خاطرات شهید شیرودی از زبان خودش:


 دوازده ‌آدم با سه هلی‌کوپتر در پادگان ابوذر، سه تا لشکر را لت و پار کردیم. یک ستون سوخته در مسیر گیلان غرب است، یک ستون سوخته در مسیر قصر شیرین و سرپل ذهاب است، یک ستون سوخته توی دشت ذهاب است، باید یادم باشد وقتی رفتم از آنجا عکسی بردارم. این کار‌ها‌یی بود که ما ‌در ‌۴۸ ساعت انجام دادیم؛ این کارهایی بود که ما با سه هلی‌کوپتر و فقط یک دانه آتشبار این کار را کردیم. سه تا هلی‌کوپتر در مقابل ۱۲۰ تا ۱۵۰ تا تانک عراقی فقط در جبهه سر پل ذهاب. ما اینجا را در‌‌ همان ۴۸ ساعت اول گرفتیم. شما فکر می‌کنید این قدرت من است؟ نه، این قدرت خداست، که آنجا حکمفرما‌یی می‌کند. این قدرت حق است، اینجاست که خداوند می‌فرماید اگر تو حرکت کنی، برکت از من است. ما حرکت کردیم و این همه برکت به دست آوردیم. دوازده نفر حرکت کردیم و باور کنید دوازده هزار تن را عقب راندیم، درست یک ماه هیچ کس پیش ما نیامد، یک ماه تنها در آنجا بودیم و من فرمانده تیپ بودم، فرمانده تیپ ما در رفته بود چون یک زره ایمان در این مرد نبود، که خوشبختانه الان در زندان است. خلاصه ما ماندیم و این سه لشکر را عقب زدیم و این خاک را گرفتیم و حفظ کردیم تا عزیزان پاسدار آمدند به یاری ما. تا بسیج آمد به یاری ما.
ستاره درخشان جنگ‌های کردستانِ مصطفی چمران +ویدئو
من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان‌زاده شهسواری هستم. من روستا‌زاده افتخار می‌کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می‌کنید، می‌ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم. من خواهش می‌کنم من را بزرگ نکنید، من لیاقت این همه بزرگی را ندارم، من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته‌ام خودم را در حد کمال قرار دهم، یک سرباز ساده باشیم تا روزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگ‌ترین درجه افتخار را به ما عنایت می‌فرماید. تا آن روز ما سرباز ساده‌ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم.

من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد، من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم.

... در حال حاضر اگر تعریف نباشد فکر می‌کنم بالا‌ترین ساعت پرواز جنگ در دنیا را داشته‌ام (دو هفته پیش از شهادت) تا به حال ۳۶۰ بار از خطر گلوله‌های دشمن جان سالم به در برده‌ام. تیر خورده‌ام که البته همه آن‌ها قابل تعمیر بوده و هم اکنون قابل استفاده‌اند. در حال حاضر فکر می‌کنم بیش از بیست هزار مأموریت انجام داده باشم و آنچه ‌مسلم است، قدرت خداست که من تا به حال زنده‌ام و امیدوارم ‌تا روزی که اسلام به پیروزی می‌رسد، زنده بمانم.

وقتی که پرواز می‌کنم حالتی دارد که یک نفر عاشق‌ به طرف معشوق خود می‌رود. هر آن فکر می‌کنم که به معشوق خودم نزدیک‌تر می‌شوم و وقتی در حال برگشتن هستم، هر چند ‌پروازم موفقیت آمیز بوده باشد، باز مقداری غمگین هستم، چون احساس می‌کنم هنوز آن طور که باید خالص نشده‌ام تا مورد قبول خدا قرار بگیرم.

آخرین پرواز


آخرین عملیات پروازی خلبان شیرودی در بازی دراز صورت گرفت. عراق لشکری زرهی با ۲۵۰ تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره‌انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی، برای بازپس‌گیری ارتفاعات «بازی دراز» به سوی سر‌‌پل ذهاب گسیل می‌کند.
خلبانیار احمد آرش که به همراه شهید شیرودی در این عملیات پروازی شرکت داشت، در‌ چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می‌گوید: «بار‌ها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلی‌کوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می‌گرفت. در آخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آنکه چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک‌های عراقی به هلی‌کوپتر اصابت کرد و در‌‌ همان حال شیرودی که مجروح شده بود با مسلسل به‌‌ همان تانک شلیلک کرده و آن را منهدم نمود و خود نیز به شهادت رسید‌».


نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



شاهرخ ضرغام، فرزند صدرالدین متولد ۱۳۲۸ تهران از آن لات‌هایی بود که با دم مسیحایی امام خمینی (ره) زنده شد و مسیری را پیمود که در هفدهم آذرماه ۱۳۵۹ در شهر آبادان برات کربلا گرفت و خود را به یاران عاشورایی امام حسین (ع) رساند.

او کسی بود که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از‌‌ همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد.

شاهرخ هیچ گاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی‌رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید و از آن پس با سختی روزگار را گذراند.

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می‌گرفت. چه خوب پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردو تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و... ؛ اما این‌ها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا‌اهل و... همه دست به دست هم داد و انسانی شد که کسی جلودارش نبود؛ هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی و... .

او پدر نداشت و از کسی هم حساب نمی‌برد. مادر پیرش هم نمی‌توانست کاری بکند جز دعا! اشک می‌ریخت و برای فرزندش دعا می‌کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. دیگران به او می‌خندیدند. اما او می‌دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی‌توانست بکند الا دعا. همیشه می‌گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده!
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

حسابی به رگ غیرتش برخورده بود


صبح یکی از روز‌ها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود؛ اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: تو اصلا قیافت به این جور کار‌ها و این جور جا‌ها نمی‌خوره، اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش را بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت:‌ ای لعنت بر این مملکت کوفتی.

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت برویم، همینطور که از در بیرون می‌رفت، رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود برمی‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. پس از سلام و علیک، بی‌مقدمه پرسیدم: راستی قضیه مهین خانم چه شد؟

اول درست پاسخ نمی‌داد. اما وقتی اصرار کردم، گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می‌دم.
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد


در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت داشت که او را از بسیاری از هم ردیفانش جدا می‌ساخت. هیچگاه ندیدم در محرم و صفر لب به نجاست های کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند. به سادات بسیار احترام می‌گذاشت.

یکی از دوستانش می‌گفت: پدر و مادرش انسان های بسیار باایمانی بودند. پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می‌داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. این‌ها بی‌تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود. او قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت. هر چه پول داشت خرج دیگران می‌کرد. هر جایی که می‌رفتیم، هزینه همه را او می‌پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی‌کرد.

فراموش نمی‌کنم یک بار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم. پیرمرد درشت اندامی مشغول گدایی بود و از سرما می‌لرزید. شاهرخ فوری کاپشن گران قیمت خودش را درآورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته‌ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد. پیرمرد که از خوشحالی نمی‌دانست چه بگوید، مرتب می‌گفت: جَوون، خدا عاقبت به خیرت کنه.

حُر نهضت امام شد
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت، تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد؛ بهمن ۵۷ بود. شب و روز می‌گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره). وقتی در تلویزیون سخنان حضرت امام پخش می‌شد، با احترام می‌نشست. اشک می‌ریخت و با دل و جان گوش می‌کرد.

می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد.
همیشه می‌گفت: هر چه امام بگوید‌‌ همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود؛ برای همین روی سینه‌اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی.

ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می‌داد. از‌‌ همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی‌شناخت. حماسه‌های او در سنندج، سقز، شاه نشین و بعد‌ها در گنبد و لاهیجان و خوزستان و... هنوز در خاطره‌هاست.

شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه رفتند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهایی را می‌بوسم و از خداوند می‌خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند.
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می‌زد، داستان حُر را بازگو می‌کرد خودش را حُر نهضت امام می‌دانست. می‌گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزو اولین‌ها باشم.
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

از کاباره تا میدان جنگ


دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروانسرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است؛ اما من که برادرش بودم، خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی‌مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست؟

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت: مهین؛ همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم... .
روی سینه اش خالکوبی کرده بود: فدایت شوم خمینی +ویدئو

جلاد حکومت ایران را کشتیم


ساعت نه صبح بود. تانکهای دشمن مرتب شلیک می‌کردند و جلو می‌آمدند. از سنگر کناری ما یکی از بچه‌ها بلند شد و اولین گلوله آرپی جی را شلیک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شلیک و سنگر را منهدم کرد.
تانک هایی که از روبه رو می‌آمدند بسیار نزدیک شده بودند. شاهرخ هم اولین گلوله را شلیک کرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آن‌ها بی‌امان شلیک می‌کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک خورد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد.

تیربار روی تانک‌ها مرتب شلیک می‌کردند. ما هنوز در کنار نفربر در درون خاکریز بودیم. فاصله تانک‌ها با ما کمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسید: نارنجک داری؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر کن. نباید دست عراقیا بیفته.

بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار. بعد هم آماده شلیک آخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آرپی جی پیدا کردم. هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدایی شنیدم.

یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی که می‌دیدم باورکردنی نبود. گلوله‌ها را انداختم و دویدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکریز افتاده بود. گویی سال هاست به خواب رفته. روی سینه‌اش حفره ای ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می‌زد! گلوله تیربار تانک دقیقاً به سینه‌اش خورده بود، رنگ از چهره‌ام پریده بود. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد می‌زدم و صدایش می‌کردم. اما هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. تانک‌ها به من خیلی نزدیک شده بودند. صدای انفجار‌ها و بوی باروت همه جا را گرفته بود. نمی‌دانستم چه کنم. نه می‌توانستم او را به عقب منتقل کنم، نه توان جنگیدن داشتم. نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیرو‌ها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم.

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی ـ جانشین جنگ های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت؛ اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم.

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در میان ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت، با نگرانی سراغ من آمد و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی‌سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم.

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه تنها در دل دوستان که در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک های سرزمین ایران است.




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



برخی دنبال تخطئه جانفشانی‌های دفاع مقدس و جهت‌گیری امام بزرگوارند

حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، صبح امروز (چهارشنبه) با حضور در میان هزاران زائر کاروان های راهیان نور در منطقه عمومی عملیات شکست حصر آبادان در شرق کارون، با مغتنم شمردن کاروان های راهیان نور و تأکید دوباره بر لزوم زنده نگه داشتن یاد و خاطرات، مجاهدت‌ها و جانفشانی‌های مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس و رزمندگان و شخصیت های نقش آفرین آن گفتند: بزرگ‌ترین درس دفاع مقدس این بود که نشان داد، یک ملت در سایه اتحاد، ایمان و حسن ظن به خداوند متعال و اعتقاد به صدق وعده الهی، می‌تواند از همه گذرگاه های دشوار عبور و با ایستادگی در برابر دشمن، او را وادار به عقب نشینی و شکست کند.

به گزارش «تابناک»، رهبر انقلاب اسلامی حضور قشرهای مردمی در مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس را در تعطیلات نوروز و همچنین در طول سال، کاری پسندیده، درست و عاقلانه خواندند و افزودند: همه مناطق دفاع مقدس از جمله خوزستان، صحنه برترین فداکاری ها، مجاهدت ها و از خودگذشتگی ها بوده است.
حضرت آیت الله خامنه‌ای با یادآوری فرمان امام (ره) برای شکست حصر آبادان و طراحی و برنامه ریزی عملیات ثامن الائمه در مهر ماه سال ۱۳۶۰، در منطقه مارِد در شرق کارون، خاطرنشان کردند: پیروزی رزمندگان اسلام در این عملیات، سرآغاز سلسله عملیات بعدی طریق القدس، فتح المبین و الی بیت المقدس شد که می‌توانست در‌‌ همان سال‌ها به جنگ تحمیلی پایان دهد.

ایشان افزودند: جبهه دشمنان نظام اسلامی یعنی همین دولت های اروپایی و دولت آمریکا با دادن امکانات و تجهیزات جدید و پیشرفته به رژیم بعثی صدام، او را به ادامه جنگ تشویق می‌کردند و همین مسأله باعث شد، جنگ تحمیلی، هشت سال به طول انجامد.

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به هدف جبهه استکبار برای سربلند بیرون نیامدن ملت ایران از این جنگ و ضعیف نشان دادن نظام اسلامی در رویارویی با دشمن بعثی ـ که مورد حمایت کامل آن‌ها بود ـ تأکید کردند: اما خداوند متعال دست قدرت خود را نشان داد و با مشت پولادین سنت الهی، دهان دشمنان جمهوری اسلامی ایران را خٌرد کرد و بینی آن‌ها را به خاک مالید.
حضرت آیت الله خامنه‌ای خاطرنشان کردند: از آنجا که نظام اسلامی متکی به ایمان‌ها و عواطف مردم است، در هشت سال دفاع مقدس، نشان داد که می‌تواند در برابر همه قدرت های مادی جهان از خود دفاع کرده و همچنین می‌تواند طرف مقابل را وادار به اظهار عجز کند.

ایشان یکی از اهداف دشمنان نظام اسلامی در هشت سال جنگ تحمیلی را، القای امکان نداشتن ایستادگی در مقابل قدرت های مادی جهان، دانستند و گفتند: شکست یک ملت، هنگامی است که آن ملت باور کند که کاری را نمی‌تواند انجام دهد، اما ملت ایران در دفاع مقدس، عکس این موضوع را به جهانیان نشان داد.

رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: عامل اصلی سربلندی و عزت یک ملت در میان ملت‌ها و همچنین در تاریخ، مجاهدت و تلاش آن ملت در عرصه‌های علمی، اقتصادی و تعاون اجتماعی و از همه مهم‌تر در عرصه آمادگی برای جانفشانی است.
حضرت آیت الله خامنه‌ای تأکید کردند: بزرگ‌ترین درس انقلاب اسلامی به ملت ایران این بود که نشان داد، راه رسیدن به آرمان های بلند، مجاهدت و جانفشانی و ایستادگی بر سر این آرمان‌هاست.

ایشان دوران دفاع مقدس و جنگ پرماجرای هشت ساله را نمونه بارز ایستادگی ملت ایران و جوانان کشور بر سر آرمان‌ها و مقابله با جبهه کفر و استکبار خواندند و افزودند: باید همواره یاد دوران دفاع مقدس زنده نگه داشته شود.

رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: بدخواهان ملت ایران و همچنین برخی به دنبال آن هستند که فداکاری های دوران دفاع مقدس و شخصیت های نقش آفرین آن از یاد بروند و بر همین اساس تلاش دارند، جانفشانی‌های دفاع مقدس و جهت گیری و مسیری را که امام بزرگوار (ره)، آن حکیم و بنده بصیر الهی معین کرده بود، تخطئه کنند.
حضرت آیت الله خامنه‌ای خاطرنشان کردند: لحظه لحظه حوادث دوران دفاع مقدس برای ملت ایران فراموش نشدنی است و تأثیرات بزرگی در مسیر حرکت ملت به سوی آرمان‌ها دارد.

ایشان در پایان از قشرهای گوناگون مردم که در قالب کاروانه ای راهیان نور در مناطق عملیاتی دفاع مقدس حضور پیدا می‌کنند، قدردانی و اظهار امیدواری کردند: توشه این سفرِ معنوی، تجریه آموزی، بصیرت و انوار الهی باشد.

رهبر انقلاب اسلامی در آغاز ورود به منطقه عمومی عملیات شکست حصر آبادان، بر مزار ۹ شهید گمنام و والامقام دفاع مقدس حضور یافتند و با خواندن فاتحه برای علوّ درجات آنان دعا کردند.




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



بسیجی شهید محمود دوستانی که در عملیات بیت‌المقدس و در آستانه آزادسازی خرمشهر داغ برادرش «علی» را دید، پس از حماسه‌ها و شجاعت‌های فراوان در عملیات ‌‌‌گوناگون در پنجم اسفند ۱۳۶۴ به شهادت رسید؛ شهادتی همراه با ۳۵ تن از رزمندگان لشکر ۷ ولیعصر (عج) در ساحل بهمنشیر و در منطقه عمیاتی والفجر ۸.

خاطراتی که خانواده و برخی ‌دوستانش از او دارند، خواندنی‌ است.

در بیمارستان خبر شهادت دوستانش را شنید


شهید محمود دوستانی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ در حالی که دانش‌آموز دوران دبیرستان بود، در جبهه پدافندی صالح مشطط (روستایی در غرب پل کرخه) که به جبهه شهدا معروف شده بود، برای خنثی سازی یک میدان مین بین خط مقدم ایران و عراق در منطقه ذکر شده با گروهی از رزمندگان اعزام شده بود و بعد از خنثی سازی مقداری از میدان مین، کمی ‌استراحت می‌کنند که در این لحظه، به دلیل نامعلومی، شماری از مین‌های ضد نفر منفجر شده و ایشان نیز چون یکی دو متر‌ از بچه‌ها فاصله داشته، آسیب کمتری می‌بیند، ولی به گفته وی، شدت انفجار به حدی بود که لباس‌های نظامی‌اش پاره پاره شده بودند و قمقمه آبی که در آن لحظه از آن آب می‌خورد، به هوا پرتاب می‌شود و چند تن از همرزمانش‌‌ همان جا به شهادت می‌رسند ـ که البته ایشان در بیمارستان قضیه شهادت دوستانش را متوجه ‌و به شدت متأثر شد ـ و بقیه افراد هم به هر شکل‌ به عقب برمی‌گردند که شهید محمود هم با این حالت، خودش را به خط خودی می‌رساند، ولی در آنجا به دلیل شدت جراحات و خونریزی، بیهوش می‌شود.
خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
در بیمارستان نخست انگشتان آسیب دیده‌اش را جراحی می‌کنند. در انگشتان دست راستش میله کار گذاشته بودند، ولی انگشت وسط دست راستش که از لحاظ ظاهر از همه سالم‌تر بود، پس از گذشت چند روز شروع به سیاه شدن نمود و دکتر تشخیص داد، باید هر چه زود‌تر قسمت سیاه شده انگشت قطع شود، و‌گرنه این مشکل پیشروی می‌کند، که نهایتا دو بند از این انگشتش را قطع کردند.

پس از جراحت ایشان را به بیمارستان شماره ۲ تهران که تقریبا پشت فرودگاه مهرآباد و ابتدای جاده قدیم کرج بود، منتقل ‌و بستری ‌کردند.

در اوایل به دلیل شدت موج انفجار ‌‌از ناحیه پا و ‌دست‌ها تحرکی نداشت؛ بنابراین،‌ چند روزی ‌شبانه‌روز‌ افتخار همراهی با ایشان را در بیمارستان داشتم.

برای برگشتن به جبهه بی‌تابی می‌کرد


شهید محمود پس از مدتی در بیمارستان، کم کم قوای جسمانی‌اش رو به بهبودی رفت و آرام آرام توانست راه برود و بعد هم از دست چپش استفاده می‌کرد و نهایتا انگشتان دست راستش را هم می‌توانست تا حدودی حرکت دهد.

‌روزی دیدم که روی دست راستش به بررسی مشغول بود و داشت انگشتانش را تکان می‌داد. از او پرسیدم که مسأله چیست؟ با خوشحالی پاسخ داد: «در حال امتحان انگشت سبابه دست راستم بودم که دریافتم بعد از بهبودی می‌توانم دوباره تفنگ به دست گرفته و ماشه آن را به راحتی بچکانم».

‌او بی‌صبرانه منتظر بهبودی بود تا دوباره به جبهه برگردد.

از گناه می‌ترسید


یک بار در بیمارستان از او پرسیدم ‌در موقع انفجار و بلافاصله بعد از آن چه حالی به او دست داده است؟ شهید محمود در جواب گفت، در آن لحظه همه گناهانم جلو چشمانم آمده بودند.
جالب اینجاست که این گفته کسی است که در آن مقطع هفده ساله بود و دو سه سالی بود که به سن تکلیف رسیده بود و در این چند سال هم ایشان اهل مسجد و شرکت در وقایع دوران انقلاب و بعد هم که از اوایل جنگ در جبهه حضور داشت.
 
این بار فرق می‌کند...!

 
پیش از عملیات والفجر هشت در منطقه اروندکنار بودیم، یک روز از طرف لشکر ۷ ولی عصر (عج) فرم‌هایی آوردند تا افرادی که سابقة زیادی در جبهه داشتند پر کنند و به مکه مشرف شوند. یکی از این فرم‌ها را به «شهید محمود دوستانی» دادم، ولی هرچه اصرار کردم قبول نکرد‌. گفتم: مگر چه اشکال دارد این فرم را پر کنی؟ گفت: از کجا معلوم بعد از عملیات زنده باشم؟! گفتم: در این همه حمله‌ها شرکت کرده‌ای و سالم مانده‌ای، انشاء‌الله این بار هم سالم بر‌می‌گردی. محکم و استوار گفت: حرف آخرم را بگویم، این بار فرق می‌کند...!
 خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
خدایا امیدم به لطف توست
‌دفترچه خصوصی محمود رازهای سر به مهر زیادی دارد که باید کشف شوند. مرور این نوشته‌ها که او در خلوت خود آن‌ها را می‌نگاشت، درس آموزند.

او در یکی از نوشته‌های خود آورده بود:

بسمه تعالی

دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۶۳

باز هم خدا توفیقی عنایت کرد و لطف بی‌پایانش را نصیبم نمود تا باز هم به حساب و کتاب بپردازم، قبل از اینکه دچار حساب و کتاب آخرت شوم. ‌راستی چقدر نعمت بزرگی که انسان توفیق خلوت با خود و خدا را پیدا کند.

‌خدایا تو را شکر از اینکه هر چند وقت یک بار، هنگامی که در مسائل مختلف غوطه‌ور شده‌ام و مشکلات از همه طرف فشار وارد می‌آورند و مرا از خود بی‌خود کرده‌اند، به یاد تو می‌افتم. خدایا همیشه تا وقتی که زنده‌ام دلم را به یاد خودت زنده بدار. آمین.
باز مدتی غافل شده‌ام، لای این دفتر را باز نکرده‌ام که چیزی بنویسم، آخر خدایا خجالت می‌کشم زیر درگاهت قلم را روی کاغذ بگذارم و خواسته باشم کار‌هایم را روی کاغذ بیاورم در حالی که هیچ عمل صالحی انجام نداده‌ام که به آن امیدوار باشم و آن را بنویسم.

مدتی است که از قافلهٔ شب زنده‌داران بی‌نصیب مانده‌ام و از برخاستن در دل شب و سر به سجده گذاشتن محروم شده‌ام، و این یک مسأله بسیار ناراحت کننده است.
خدایا اما این امر را نیز متوجه هستم که تا انسان از جان و دل خواستار عملی نباشد نمی‌تواند آنرا بخوبی انجام دهد، اما چه کنم!! چشم امیدم به توست، توفیق را از تو خواهانم، مگر تا بحال بدون لطف تو زندگی کرده‌ام!
حاشا که هرگز اینچنین نیست و مباد، حال نیز خدایا امیدم به لطف توست، خدایا توفیق عبادت خالصانه و بی‌ریا را عطا بفرما، خدایا اعمال این حقیر را در راه رضای خودت قرار بده.

گفت: شما بروید


یکی از روزهای عملیات والفجر ۸ جلوی درب سنگری نشسته بودم که یکی از نیرو‌ها از بالای خاکریز فریاد زد: عراقی‌ها آمدند، آمدند! جنب و جوشی در میان نیرو‌ها به وجود آمد و برخاستم و خشابم را پر کردم و به طرف خاکریز می‌رفتم که «محمود» فرمانده گروهان مالک فریاد زد: گلوله‌های آر‌پی‌جی را روی خاکریز پخش کنید و شلیک نکنید تا نزدیک شوند. سرم را از خاکریز بلند کردم. نزدیک صد‌ تانک جلو‌ ما صف کشیده بودند و به طرفمان حرکت می‌کردند و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. به ۲۰۰ متری ما که رسیدند، تیر‌باری شروع به نواختن کرد و نوک خاکریز ما را هدف گرفته بود. با این کار اجازه نمی‌داد تا رزمنده‌ای بلند شود و تانک شکار کند. کنار محمود نشسته بودم. به توصیه فرمانده آر‌پی‌جی گرفته بودم تا در فرصت مناسب استفاده کنم.
خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...
محمود با یک حرکت آن را از دستم گرفت و گفت: شما برایم گلوله سوار کن. من می‌زنم. با تمام شدن حرفش بلند شد و در یک چشم به هم زدن شلیک کرد و نشست.

بدین ترتیب گلوله آماده می‌کردم و محمود شلیک می‌کرد. پس از چند شلیک به آرامی سر بلند کردم. شعله‌های آتش از دو تانک زبانه می‌کشید. تانکی به فاصله ۵۰- ۶۰ متری ما رسیده بود ولی حرکت نمی‌کرد. بناگاه دریچه تانک باز شد و خدمه آن بیرون پرید و کلاش به دست گرفت و شلیک می‌کرد؛ طولی نکشید که آن نگون‌بخت با نابودی تانک توسط محمود به دوزخ فرستاده شد.

از سمت دیگر، نیروهای پیاده عراقی وارد خاکریز شده بودند که بسیجیان دلیر آن‌ها را از پای در‌آوردند. در ‌‌نهایت این حرکت دشمن نیز با درایت رزمندگان اسلام خنثی شد. فردای آن روز بچه‌های گردان کربلا خط را از ما (گردان بلال) تحویل گرفتند. محمود را دیدم که گوشه‌ای ایستاده و ما را ‌می‌نگرد. به طرفش رفتم و گفتم: چرا نمی‌آیی؟ گفت شما بروید بعداً به شما ملحق می‌شوم.‌

خاطرات محمود در کتاب «مردان دریایی»


پس از عملیات والفجر ۸ که از منطقه برگشته بود، حال و هوای عجیبی داشت. دیگر آن محمود پر جنب و جوش سابق نبود. غم دوری از یاران شهیدش (به ویژه حمید کیانی) خیلی برایش سنگین بود. این حال و هوا در سه ساعت صحبتی که‌‌ همان روز‌ها ضبط شده کاملا مشخص است.
یک روز بعد از نماز جماعت مسجد امام حسن عسکری. ع. (دزفول) سید عزیز آشنا گفت: می‌خواهیم از رشادت‌های بچه‌ها در عملیات والفجر۸ بگوییم.

‌وقتی صحبت‌ها شروع شد، سرم را برگرداندم. دیدم خبری از محمود نیست. بعد از صحبت‌ها بیرون آمدم و دیدم دم در مسجد نشسته، مطمئن بودم محمود از مجلس بیرون رفته تا نکند نامی از او برده شود و او را مجبور به تعریف خاطراتش کنند.

آقای هادی عارفیان هم که پیگیر شهید محمود برای ضبط اون خاطراتش بود، می‌گفت: خیلی تلاش کردم تا محمود را راضی کنم که صحبت کرده و عقده دل را باز کند و از والفجر۸ بگوید. محمود خیلی مقاومت می‌کرد، وقتی هم که راضی شد، شرط کرد که چند دقیقه کوتاه بیشتر نشود. قبول کردم. اما وقتی شروع کردیم آن حال عجیب و غم سنگین که در لابلای سخنانش موج می‌زد، محمود را از خود بی‌خود کرد و هیچ کدام از ما گذر زمان را ـ که نزدیک سه ‌ساعت بود ـ متوجه نشد.

خاطراتی که شهید محمود در آن مصاحبه تعریف کرد، ‌سال ۱۳۸۷ در کتابی با نام «مردان دریایی» در نشر شاهد منتشر شد.

بخش‌هایی از وصیت‌نامه شهید محمود دوستانی:


مردم! والله قیامت بر حق است، معادی هست، حساب و کتابی هست. بکوشید تا این چند روز دنیا را در طاعت و بندگی خدا سپری کنید که انشاءالله در آن روز واویلا روسفید زیر درگاه خدا و پیامبرش بیرون بیاییم.
برادران یادمان‌‌ همان راهمان هست که انشاءالله فراموش نشود.




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



شهید خرازی در لباس بختیاری




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



خواهرم ،



اگه به این روز اعتقاد نداری ،





گِله ای نیست.

همینطوری بگرد !!
























نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



آقا اصلا دین رو میذاریم کنار



بیا اصلا قرآن رو میذاریم کنار



حجاب یه مساله عقلیه!


هر عقل سالمی میتونه قبول کنه

به یه خانم بگو حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه؟!
کسی هست بگه حاضرم؟!

پس همونطور که دوس داری شوهرت عشقش مال تو باشه



جوری از خونه بیرون نرو عشق شوهر مــــــردم رو بدزدی!





یه جـــور لباس نپـوش ، آرایش نکن که 1% عشق یه مــــــرد رو مال خودت کنی



زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد كند كه علائم عفاف و وقار و سنگینى و پاكى از آن هویدا باشد!




نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



) گاهی امر و نهی ما امروز اثر نمی کند، ولی در تاریخ روی فطرت و قضاوت دیگران اثر دارد. چنان که امام حسین علیه السلام در راه امر به معروف و نهی از منکر شهید شد، تا وجدان مردم در طول تاریخ بیدار شود.


۲) گاهی امر و نهی، فضا را برای دیگران حفظ می کند. چنان که فریاد اذان مستحب است، گرچه شنونده ای نباشد؛ ایستادن به هنگام قرمز شدن چراغ راهنمایی لازم است، گرچه ماشینی نباشد. زیرا حفظ قانون و فضای احترام به قانون لازم است.


۳) گاهی امر و نهی ما، گناهکاران را از گناه باز نمی دارد؛ ولی گفتن های پی در پی، لذت گناه را در کام او تلخ می کند و لااقل با خیال راحت گناه نمی کند.


۴)برای حفظ آزادی باید امر و نهی کرد؛ زیرا نگفتن، جامعه را به محیط خفقان و ترس و سکوت تبدیل می کند.


۵) امر و نهی برای خود انسان مقام آفرین است، گرچه دیگران گوش ندهند. قرآن می فرماید: « و من احسن قولاً ممّن دعا الی الله »


۶) امر به معروف و نهی از منکر، اگر در دیگران اثر نکند؛ لااقل برای خود ما یک نوع قرب به خداوند، تلقین و تمرین شجاعت و جلوه ی سوز و تعهد است.


۷) گاهی امر و نهی ما امروز اثر نمی کند، اما روزی که خلافکار در بن بست قرار گرفت و وجدانش بیدار شد، می فهمد که شما حق گفته اید. بنابراین اگر امروز اثر نکند، روزگاری اثر خواهد کرد.


۸) امر و نهی، وجدان انسان را آرام می کند، انسان با خود می گوید که من به وظیفه ام عمل کردم. این آرامش وجدان با ارزش است، گرچه دیگران گوش ندهند.


۹)امر به معروف و نهی از منکر، سیره ی انبیاست، گرچه دیگران گوش ندهند. قرآن می فرماید: « و اذا ذکّروا لا یذکرون » و یا بار ها می فرماید: مردم سخنان و ارشاد های پیامبران را گوش نمی دهند و از آن ها روی بر می گردانند. بنابراین ما نباید توقع داشته باشیم که همه به سخنان ما گوش بدهند.


۱۰) امر به معروف، اتمام حجت برای خلافکار است تا در قیامت نگوید کسی به من نگفت، علاوه بر آنکه عذری برای گوینده است تا به او نگویند چرا نگفتی؟


۱۱) هنگام قهر الهی، آمرین به معروف نجات خواهند یافت.

به نقل از کتاب دقایقی با قران از استاد قرائتی





نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی



«و تو اي خواهر ديني ام: چادر سياهي كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من كوبنده تر است.»

(شهيد عبدالله محمودي)





«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شماييد كه دشمن را با چادرسياهتان و تقوايتان مي كشيد.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مي بيني و دشمن تو را نمي بيند.»

(سردار شهيد رحيم آنجفي)





«حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست.»

(شهيد محمد كريم غفراني)





«خواهرم: از بي حجابي است اگر عمر گل كم است نهفته باش و هميشه گل باش.» (شهيد حميد رضا نظام)





«از تمامي خواهرانم مي خواهم كه حجاب اين لباس رزم را حافظ باشند.»

(شهيد سيد محمد تقي ميرغفوريان)





«خواهرم: هم چون زينب باش و در سنگر حجابت به اسلام خدمت كن.»

(طلبه شهيد محمد جواد نوبختي )





«يك دختر نجيب بايد باحجاب باشد.»

(شهيد صادق مهدي پور)





«خواهرم: حجاب تو مشت محكمي بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مي زند.»

(شهيد بهرام يادگاري)





«تو اي خواهرم... حجاب تو كوبنده تر از خون سرخ من است.»

(شهيدابوالفضل سنگ تراشان)





«به پهلوي شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مي دهم كه، حجاب را حجاب را، حجاب را، رعايت كنيد.»

(شهيد حميد رستمي)





«خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان:بي اعتنايي شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.» (شهيد علي اصغر پور فرح آبادي)





«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوي معنويت و صفا مي كشاند.»

(شهيد علي رضائيان)





«از خواهران گرامي خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زيرا كه حجاب خون بهاي شهيدان است.»

(شهيد علي روحي نجفي)



«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكاري شما رشد پيدا كردم.»

(شهيد غلامرضا عسگري)



«اي خواهرم: قبل از هر چيز استعمار از سياهي چادر تو مي ترسد تاسرخي خون من.» (شهيد محمد حسن جعفرزاده)





«خواهرم: زينب گونه حجابت را كه كوبنده تر از خون من است حفظ كن.»

(شهيد محمد علي فرزانه)





« خواهران ما در حالي كه چادر خود را محكم برگرفته اند و خود راهم چون فاطمه و زينب حفظ مي كنند... هدف دار در جامعه حاضرشده اند.»

(رييس جمهور شهيد محمد علي رجايي)



 


نوشته شده در تاريخ توسط مجتبی